دانلود کتاب و دانلود رمان عاشقانه ایرانی . در مورد رمان ها و کتاب ها بحث کنید و از رمان های توصیه شده مدیران و کاربران برای کامپیوتر و موبایل دانلود کنید.

-
-
-
با حضور گرمای اولین ماه پاییز، نازنین در زیر سایه تنها درخت تنومند حیاط نشسته و بر روی زانوانش کتابی گشوده بود. موهای مواج و سیاهی در اطرافش خودنمایی می کرد. اگر کسی از روی بام به حیاط نگاه میکرد تصور می کرد روی سر آن دختر چادری به سیاهی شب کشیده شده است. نازنین از کتاب چشم برگرفت و به مورچه های زیر درخت نگاه کرد که در ردیف منظم بدون اینکه توجهی به حضور او داشته باشند حرکت می کنند. دوباره به کتاب غزلیات شمس که متعلق به پرش بود نگریست و بارها و بارها این بیت را خواند و بدون آنکه به درستی معنی آن را بداند شیفته آن شد:
*ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
*معشوق همین جاست بیایید بیایید
حالت عرفانی خاصی در این مصراع می دید که ناگهان صدای مادر او را از عوالم خود بیرون آورد. به پا خاست و لباسهای خود را تکان داد و با حالتی بسیار کسالت بار پرسید:
مادر چه کارم دارید؟
مادر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
وا. اینم شد جواب؟ لابد کار دارم که صدات کردم. برو وسایل ناهار را حاضر کن الان پدرت سر می رسه.
نازنین با اکراه به طرف آشپزخانه رفت. آن روز از آن روزهایی بود که دوست داشت ساعتها تنها باشد ولی با ورود پدر و آمدن نسرین و نسترن که مدام با یکدیگر بحث و گفتگو می کردند آرامش خانه به هم می ریخت.
پدر نیز با مادر شروع به درد و دل می کرد. اغلب صحبت های او از کار و فامیل بود و فقط نازنین بود که در این میانه بلاتکلیف بود. نه حرف های پدر و مادر برایش جذابیتی داشت نه کارهای نسترن و نسرین برایش جالب بود.
نازنین در خانه ی رو به آفتاب و پشت به شب چشم گشوده بود. پدر و مادری ساده و مهربان داشت و از تمامی آن خانه ی کوچک چیزی جز مهربانی ساطع نبود. نازنین اولین فرزند آن خانواده بود و در واقع گل سرسبد آنان نیز به حساب می آمد. زیبایی و لطف و کمال او از چشم کسی پوشیده نبود. زیبایی و جوانی و سادگی در او پیچیدگی خاصی به وجود آورده بود. شاید اگر شهرزاد قصه گو او را می دید غبطه می خورد.
انگار از درون کتاب های مقدس پا به دنیا نهاده بود. والدینش او را عاشقانه می پرستیدند و مادر عکس جوانی خود را در چهره ی او می یافت و آهی از ته دل می کشید.
مادر نازنین زن زیبایی بود و پدر قدر این زیبایی که با وجاهت و متانت در هم آمیخته بود را می دانست. مادر احساس پیری می کرد اما پیر نبود و هنوز ردپای جوانی در صورتش نمایان بود. پدر با وجود 15 سال اختلاف سن همیشه به مادر به دیده ی کودکی می نگریست که هرگز بزرگ نمی شود. مواظب او بود که مبادا صدمه ببیند و چنان با او رفتار می کرد که موجب حسادت زنان فامیل و همسایگان می شد. آن روز نازنین از تنهایی و بی کاری خود عذای می کشید. او امسال دیپلم خود را گرفته بود. پدر علاقه ای به ادامه ی تحصیل نازنین نداشت و فکر می کرد همین مقدار برای او کفایت می کند.نازنین نیز اصرارری برای ادامه ی تحصیل نداشت. اما آن روز احساس می کرد باید دنبال چیزی باشد و هدفی را دنبال کند. می خواست در اولین فرصت با پدر و مادرش صحبت کند شاید آنها یتوانند به او کمک کنند. بعد از صرف ناهار بود که پدر گفت:
شب خانواده ی عمو نصرت اینجا می آیند.
مادر گفت:
زودتر می گفتی.
پدر: مگه چه می خواهی بکنی؟ آنها که غریبه نیستند.
مادر: خوب حداقل هول هولکی کارامو نمی کردم.
مادر این را گفت و به طرف آشپزخانه به راه افتاد. نازنین به دنبال مادر رفت.
در آشپزخانه مادر گفت:
نازنین حیاط رو یه آب بزن.
نازنین: باشه مادر ولی الان زوده بذارید یه ساعت دیگه.
نازنین نزدیک غروب حیاط را شست و به باغچه و شمعدانی ها با مهربانی آب داد گویی کودکان بی سرپرستی را سیراب می کند. آنها را می بویید و گاه می بوسید. پدر به سمت نازنین آمد و گفت:
تو در این باغچه چی می بینی؟
نازنین: زندگی رو. اون ها برای من مثل کتابی هستند که مدام حرف می زنن و از خوبی های زندگی می گن. به نظر شما مسخره می یاد؟
پدر: نه اما حرفهای تو گاهی برام عجیبه.
سپس دستانش را در پشت سرش قفل کرد و به قدم زدن مشغول شد.
وقتی خانواده ی عمونصرت آمدند، پدر سراغ فرهاد پسر بزرگ عمونصرت را گرفت.عمونصرت گفت:
الان دیگه پیداش می شه.
نازنین با مرضیه که یک سالی از او کوچکتر بود به صحبت مشغول شد و مادر با زن عمو به بهانه ی غذا درست کردن به غیبت مشغول شدند. وقتی فرهاد آمد، مادر سفره را به نازنین داد تا آماده کند. وقتی نازنین می خواست سفره را باز کند فرهاد به طرف او آمد و آن سر سفره را گرفت. نازنین تشکر کرد و به چهره ی فرهاد نگریست. برق خاصی در چشمان او می دید. فرهاد پسر مودب و سر به راهی بود و نازنین همیشه با دیده ی احترام به او می نگریست، اما آن شب طور دیگری به نظر می رسید. بعد از صرف شام عمونصرت نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
با بی کاری چطوری عموجون، خسته نشدی؟
نازنین: چرا دیگه حوصله ام سر رفته. می خواهم تصمیم به کاری بگیرم.
عمونصرت خندید و گفت:
به زودی از تنهایی در می آیی.
وقتی جمله ی عمونصرت تمام شد، نازنین با نگاهی به پدر و زن عمو و فرهاد متوجه لبخند معنی دار آنان شد. برخاست تا به اتاق خود برود. مرضیه هم به دنبال نازنین خارج شد. نازنین در گوشه ی تخت خود کز کرده بود و به فکر فرو رفته بود. مرضیه سکوت را شکست و گفت:
چی شده نازنین، چرا ساکتی؟
نازنین: منظور عمو چی بود، تو می دونی؟
مرضیه: فکر کنم برات نقشه کشیدن. چند وقتی میشه که پدر و مادرم راجع به تو با فرهاد حرف می زنن، البته فرهاد به تو علاقه داره و نزده داره می رقصه، ولی تو چی؟نازنین تو از فرهاد خوشت میاد؟
نازنین دستان خود را زیر چانه برد و به دوردست ها خیره شد. به نقطه ای که در تیررس هیچ کس نبود. بعد از چند دقیقه گفت:
موضوع علاقه نیست، من دنبال چیزی می گردم و می خواهم پیداش کنمو تا پیداش نکنم تصمیمی نمی گیرم.
مرضیه: چی گم کردی؟
نازنین: خودمم نمی دونم اما پیداش می کنم. احساس پوچ بودن تو وجودمه. من نمی تونم با ازدواج اشباع بشم. من تازه می خواهم به دنیا نگاه کنم. شاید تو که همسن و سال منبی بهتر بفهمی که چی می خواهم بگم.
مرضیه: من نمی دونم چی می خواهی بگی و چی رو به خودت ثابت کنی؟ فقط دلم برای برای فرهاد می سوزه چون می دونم تو رو خیلی دوست داره.
نازنین به کنار پنجره رفت و به فرهاد که روی تخت حیاط نشسته بود نگاه کرد. فرهاد سرش را بلند کرد و به پنجره اتاق نازنین نگریست و مانند اینکه گمشده ای را یافته به نازنین خیره شد ...
پدر تا کی باید توی خونه باشم؟
پدر: خوب برو خیاطی یاد بگیر.
نازنین: تا اسم بی کاری می یاد شما پدرا یاد خیاطی می افتین. می دونید که من حتی بلد نیستم سوزن دستم بگیرم، یعنی استعداد ندارم.
پدر: خوب خانه داری یاد بگیر.
نازنین: اونم به قدر کافی بلدم.
پدر: خوذت بگو چه کاری دوست داری؟
نازنین: اگه شما عصبانی نمی شوید می گم.
بعد از مکثی کوتاه گفت:
می خوام سرکار بروم.
پدر خندید و گفت:
چه کاری؟
نازنین: هرکاری شما پیدا کنید.
پدر: آخه دخترم تو رو سر چه کاری بذارم که دلم قرص باشه؟ تو خبر از بیرون نداری.
نازنین: به خاطر همین می خواهم کار کنم و کمی تو اجتماع باشم، با آدمهای جور واجور آشنا بشم. آخه دنیا که همین یه خونه ی کوچک نیست.
پدر: تو درست می گی اما بلند پروازیم حدی داره. مگه من و مادرت بد زندگی کردیم؟تو هم دختر مایی.
نازنین: پدر، من شما رو دوست دارم. زیادیم قبولتون دارم ولی فکر نمی کنید که راه زندگیمو خودم باید پیدا کنم؟
پدر: تو با این افکارت منو سردرگم می کنی. حدس می زدم که خودت در جریانی یا مادرت بهت گفته.
نازنین: چی رو پدر؟
پدر در چشمان نازنین که مصمم بود نگریست و گفت:
راجع به فرهاد. عموت منتظر جواب ماست.
نازنین برخاست و گفت:
پدر از شما توقع نداشتم که ببرید و بدوزید. من به تنها مسئله ای که فکر نمی کنم ازدواجه اونم با فرهاد.
و با بغضی که در گلو داشت اتاق را ترک کرد و پدر را اندیشناک بر جای نهاد ...
وقتی مادر نازنین را یافت او را با دیدگانی اشکبار در گوشه ی اتاق دید. او را در آغوش کشید و گفت:
چه خبر شده؟ یک دقیقه تو اتاق نبودم چه اتفاقی افتاد؟ پدرت که مثل برج زهرمار نشسته تو هم اینجوری.
نازنین گفت:
شما هم مقصرید. چرا به من نگفتید که در مورد من تصمیم می گیرید بدون اینکه من را در جریان بگذارید.
مادر: اگر در مورد فرهاد می گی راستش دلم رضا نیست. نه اینکه فرهاد جوون بدی باشه اما می دونم تو فعلا قصد ازدواج نداری. برای همین اصلا نمی خواستم با تو مطرح کنم چون جوابم رو می دونستم. پدرتم که چشمش به دهن برادرشه. منم گذاشتم تا به موقع جواب هردوشون رو بدم. فکر می کنن دوره ی ناصرالدین شاهه؟ پاشو بی خودی اوقاتت رو تلخ نکن. حیف این چشمات نیست که گریه می کنی؟
نازنین صورت مادر را بوسید و گفت:
مادر آخ مادر ازتون ممنونم. دوستتون دارم.
و مادر را در آغوش کشید. بعد از آن روز پدر دیگر حرفی از عمونصرت به میان نیاورد. نازنین نمی دانست که پدر به آنها چه گفته که سرسنگین شده بودند و خبری از خانواده ی عمونصرت نبود. نازنین جرات پرسش را در خود نمی دید. می ترسید زخم کهنه سر باز کند. ترجیح می داد همچنان ساکت بماند. یک ماهی از این ماجرا نگذشته بود که یک روز می خواست به حیاط برود که صدای گفتگوی پدر و مادر را شنید. بی اختیار به آن سمت رفت و به گوش ایستاد.
مادر می گفت:
چقدر تو لجبازی. نزدیک به یه ساله که این دختره خونه نشین شده. خب بابا جوونه خسته می شه. اگر سر به هوا بود، هر روز سر از یه جا در می آورد. نه دنبال دسته نه تفریح، خودش رو زندونی کرده.
پدر: خوب می خواست شوهر کنه. خونه ی پدر همینه. شوهر می کرد می رفت پی گشت و گذار. تا کی می خواد ور دل ما بشینه؟
مادر: خوب، داغ دلت تازه نشه. من حرفم چیز دیگه ای است. عنایت براش یک کار پیدا کن بذار سرش گرم بشه یه حقوقی هم می گیره، براش جهیزیه می گیرم، مگه بده؟ دختر عصمت خانمو ببین پرستاره، دختر احترام خانم معلمه.
پدر گفت:
نفست از جای گرم درمیاد. آخه زن کو کار خوب که به دردش بخوره؟ هرجایی که نمی شه دختر جوونو فرستاد.
مادر با صدایی که برای رام کردن پدر نازک کرده بود گفت:
حالا بپرس ضرر نداره.جون من عنایت، باشه؟
نازنین دیگر صدایی نشنید و به آرامی از آنجا دور شد. انگار خون تازه ای در تنش دمیده بود. از اینکه مادر حرف دل او را زده بود احساس شعف می کرد. حالا باید منتظر جواب پدر می بود. چه انتظار سختی ...
آن روز پدر با یک بغل میوه و شیرینی به خانه آمد. به محض ورود سراغ نازنین را گرفت.
مادر گفت:
تو اتاقش داره کتاب می خونه.
پدر گفت:
بگو بیاد کارش دارم.
مادر رو به نسترن کرد و گفت:
برو دخترم نازنین رو صدا کن بگو یه دقیقه بیاد.
نسترن وقتی پا به اتاق گذاشت نازنین را دید که کف اتاق دراز کشیده و مجله را ورق می زند و موهای سیاه و بلندش را در دو سو بافته. نسترن از این آرایش مو خیلی خوشش می آمد و همیشه به نازنین می گفت که چشمانت جلوه ی خاصی پیدا می کنه و درشت تر از همیشه به نظر می رسد.
نسترن گفت:
نازنین بابا اومده و کارت داره.
نازنین از جا برخاست و نشست و گفت:
حتما خبری شده. بابا سرحال بود یا عصبانی؟
نسترن گفت: «مثل همیشه ولی شیرینی خریده. پاشو بریم ببینیم چه خبره.
آن دو به حالت دویدن به سمت اتاق نشیمن رفتند.
نارنین: سلام بابا، خسته نباشید.
پدر با لبخندی در پاسخ گفت:
سلامت باشی. کجا بودی؟
نازنین: تو اتاقم.
پدر استکان چای را سر کشید و گفت:
اول او شیرینی رو باز کن بخوریم بعد برات خبرهای تازه ای دارم.
نازنین از شوق دستانش را به هم کوفت و گفت:
اول خبرهای تازه بعد شیرینی. کجا رسمه که اول شیرینی بخورند بعد خبر بدهند؟
پدر: حالا من رسم می کنم. پاشو، عجله کار شیطونه.
نازنین برخاست و شیرینی را آورد و آن را باز کرد. بعد از خوردن شیرینی همه سکوت کرده و منتظر بودند که پدر حرف بزند. پدر وقتی اشتیاق همه را برای شنیدن خبر جدید دید گفت:
راستش مدتی بود که به رئیس شرکت و بر و بچه ها سپرده بودم که اگه کار مناسبی سراغ داشتند بگویند. امروز مهندس صدام کرد. وقتی به اتاق آقای رئیس رفتم اون راجع به تو از من سوالاتی کرد و بعد گفت که برای پسرش که به تازگی از آمریکا اومده شرکتی باز کرده که احتیاج به یک منشی داره و میل داره دختر خوب و سربه راهی باشه و چه بهتر که آشنا. و فکر کرده تو مناسب این کار هستی.
نازنین از شادی زبانش بند امده بود و نمی دانست چه بگوید.
پدر ادامه داد:
فردا با هم می رویم آنجا. آنطور که رئیس گفت کار چندان زیادی ندارند چون تازه شروع کرده اند. خوب نازنین خانم این گوی و این میدان ببینم چه کار می کنی.
نازنین با صدایی که در آن شادی موج می زد گفت:
پدر ازتون ممنونم. سعی می کنم همان طور که شما انتظار دارید باشم.
مادر که تا آن لحظه فقط شنونده بود گفت:
دخترم مبارکه. می دونم تو دختر زرنگی هستی و می تونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی.
پدر: راستی تا یادم نرفته یک پولی هم می دهم دست مادرت. بروید و یکی دو دست لباس خوب و مناسب تهیه کنید تا با سر و وضعی مناسب به سر کار بروی.
آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی نازنین بود و او اولین قدم را برداشته بود.احساس می کرد تمام پنجره ها باز است و در دنیا جایی برای پنجره ی بسته وجود ندارد و همه پرنده ها آزادند که به پرواز در بیایند و حس بودن و نفس کشیدن را تجربه کنند.
وقتی به همراه مادر پا به خیابان نهاد سرزندگی و نشاط چنان در او به چشم می خورد که رهگذران با حیرت به این دختر زیبا و جوان نگاه می کردند. چشمان درخشان و لبانی متبسم چهره ای بود که نازنین را از دیگران متمایز می کرد ...
صبح زودتر از موعد چشم گشود و از بستر به بیرون جهید و دوش گرفت. نیم ساعتی به خشک کردن موهایش که همیشه باعث دردسرش بود پرداخت. سپس با وسواس خاصی لباس پوشید. می خواست در وهله ی اول برازنده به چشم بیاید و توی ذوق نزند. می دانست اولین برخورد گویای همه چیز است. پدر نیز برخاسته بود و در حال آماده شدن بود. مادر بساط صبحانه را جور می کرد. وقتی نازنین را دید گفت:
هفت الله اکبر چقدر خوشگل شدی. خانم شدی. بیا زود صبحانه بخور که دیرت نشه.
نازنین در خود اشتهایی برای خوردن نمی دید، ولی می دانست که مادر دست بردار نیست. چند لقمه خورد و لیوان شیر را سر کشید. مادر او را از زیر آینه و قرآن گذراند و رهسپار کرد. در را پدر او پند و اندرز می داد اما نازنین چیزی از حرف های پدر را نمی فهمید. دلهره داشت، مثل روز اول مدرسه که حالش به هم خورد. میل به استفراغ داشت. کاش صبحانه نخورده بود. آنها باید یک چهارراه پیاده می رفتند تا به ایستگاه اتوبوس برسند. پدر با نگاهی به نازنین گفت:
چرا رنگت پریده؟ نکنه سردته.
نازنین: نه فقط دلشوره دارم.
نازنین نمی خواست خود را ضعیف جلوه دهد اما نمی توانست به پدرش دروغ بگوید.
پدر: روز اول کار همین طوره، خوب می شی. اگه حالت خوب نیست برگردیم.
نازنین سرش را تکان داد و گفت:
نه خودتون گفتید که طبیعی است.
نیم ساعتی را در اتوبوس گذراندند و بعد با تاکسی تا مسیری رفتند. وقتی پیاده شدند پدر گفت:
این آخر مقصد است صد قدم که بریم می رسیم.
نازنین: پدر مگه شما قبلا این جا اومده بودید؟
پدر: آره موقعی که داشتند ساختمان را دکوراسیون می کردند برای سرکشی اومده بودم.جای خوبیه. رئیس برای پسرش سنگ تموم گذاشته.
نازنین با خود اندیشید که پسر آقای رئیس چگونه آدمی است و چه سن و سالی دارد.خجالت کشید که از پدرش بپرسد. ممکن بود فکر کند برای او مهم است که بداند. نازنین خود را مقابل ساختانی هشت طبقه دید. وقتی داخل شدند سوار آسانسور شدند و به طبقه ی هشتم و آخرین طبقه رفتند. نازنین با نگاهی به راهروی آن طبقه به زیبایی آن پی برد.درهای چوبی سنگین با سنگ فرش های زیبا حکایت از تجمل آنجا می کرد. پدر وارد اتاقی شد و در زد. صدایی جواب داد:
بفرمایید داخل.
داخل شدند و مردی حدودا 32 ساله در چشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و در پشت سر او کتابخانه قرار داشت و در دو طرف او ماکت هایی به چشم می خورد. پدر سلام کرد و نازنین را معرفی کرد و گفت که از طرف چه کسی آمده ایم. آن مرد که چشمان قهوه ای روشن با موهایی به همان رنگ داشت نگاهی به نازنین انداخت و با لبخندی اظهار خوشوقتی نمود و گفت:
بفرمایید بنشینید.
نازنین نفسی کشید و روی مبل چرمی بزرگی نشست. پدر گفت:
آقای مهندس تشریف ندارند؟
نازنین تازه فهمید که پسر رئیس این مرد نیست. آن مرد گفت:
نخیر چند روزی رفتند مسافرت ولی مشکلی نیست. خانم راهنما می توانند تا آمدن مهندس با کارهای اینجا آشنا بشوند.
پدر گفت:
پس من مزاحم نمی شوم چون باید به سرکار بروم.
آن مرد گفت:
خیالتان راحت باشد ولی تشریف داشته باشید تا چایی، قهوه ای براتون سفارش بدم.
پدر تشکر کرد و نازنین به پا خاست و آن مرد نیز دنبال آنان آمد. پدر از نازنین خداحافظی کرد. نازنین رو به آن مرد کرد و گفت:
عذر می خوام من اسم شما رو متوجه نشدم.
آن مرد که قیافه ای شوخ داشت گفت:
حق دارید چون اسم خودمو هنوز نگفتم. مهندس سنایی هستم، شریک و دوست مهندس صادقی هستم.
نازنین پاسخ داد:
در هر حال خوشوقتم. امیدوارم مرا به عنوان عضو کوچکی در اینجا قبول کنید.
مهندس ابروان خود را بالا برد و گفت:
راستی اتاق شما اینجاست.
ما بین اتاق سنایی و صادقی اتاق دیگری قرار داشت که به عنوان اتاق منشی مورد استفاده قرار می گرفت. آنجا شیک و مجلسی بود و نازنین از این که در چنین محیطی مشغول به کار می شد احساس غرور می کرد. مهندس منتظر عکس العمل نازنین بود. نازنین گفت:
جای راحت و خوبیه، سپاسگزارم....
اگه دوست داری ادامش رو بخونی خودت دانلود کن
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان