دانلود کتاب و دانلود رمان عاشقانه ایرانی . در مورد رمان ها و کتاب ها بحث کنید و از رمان های توصیه شده مدیران و کاربران برای کامپیوتر و موبایل دانلود کنید.

خیلی ممنون از سهیلا بامیان عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان کوچه های شیدایی برای موبایل
دانلود رمان کوچه های شیدایی برای جاوا (نسخه کتابچه)
دانلود رمان کوچه های شیداییebup (نسخه EPUB)
-
-
--
فصل اول رمان:
آقای توکل وارد اتاق شدند و در حالی که به میز نزدیک می شدند با لحنی آرام پرسید: > کارهای ترجمه تمام شد؟<
>بله، تمامه، می تونین ببرینشون.<
برگه های مرتب تایپ شده را برداشت. ورق زد و با مسرت سر تکان داد و گفت: >خوبه، تمیز و مرتب، درست همون چیزی که آقای رییس رو راضی می کنه<
لبخند زدم. سومین روز کاری ام در شرکت بود و از اینکه توانسته بودم در کوتاه ترین زمان ممکن رونوشت متن قرارداد های خارجی را ترجمه کنم خوشحال بودم.
آقای توکل سر بلند کرد. نگاه گرمش را به چهره ام پاشید و با گشاده رویی گفت: *امتیاز تحویل این متن عالی و مرتب رو به خودت می دم. این طوری هم با جناب رییس آشنا می شی و هم مهارت خودت رو در اولین دیدار به رخش می کشی. *
خنده بر لبانم نشست. چنان سیاستمدارانه حرف می زد گویی قرار است آقای رییس را با دیدن نحوه کارم غافلگیر کنم. در حالی که سرخوشانه برگه ها را از دستش می گرفتم پرسیدم: این جناب امینی چه جور آدمیه؟ از اون رییسهای خشک و ایرادگیره یا از اون آدمهاییه که می شه یه جورایی تحملشون کرد؟
مخلوطی از هردو، یعنی به موقع سختگیر و جدی و به موقعش هم به قول شما قابل تحمل ... به خصوص حالا که از تعطیلات برگشته و گمون کنم توی فاز قابل تحملشه. »
«پس بخت باهام یار بوده که در اولین دیدار تازه از مرخصی برگشته.»
سر تکان داد و با من از اتاق خارج شد. از همان روز اولی که وارد شرکت شده بودم رفتار دوستانه و خالی از تکلف آقای توکل به دلم نشسته و سبب شده بود هیجان ورود به محلی ناشناخته را به سرعت از خود دور کنم. اتاقم در انتهای راهرو شرکت قرار داشت و از اتاق بقیه کارمندان جدا بود. در این سمت فقط اتاق مشترک من و آقای توکل و اتاق اختصاصی رییس شرکت قرار داشت. باقی اتاق ها در ضلع مخالف واقع شده بود.
آقای توکل حدوی سی و پنج سال داشت و بسیار سر زنده و با نشاط بود. رفتاری گرم و مهربانانه با کارمندان داشت و همین حسن رفتار سبب شده بود در غیاب آقای رییس، تمام کارمندان حرف شنوی کامل و مطلق از او داشته و جوی صمیمی و دوستانه بر محیط حاکم باشد. او در مقام معاون به خوبی از پس مسئولیتهایش بر آمده بود. من هم به خوبی واقف بودم که ارادت خاصی به رییس شرکت داشت.
به طرف اتاق رییس رفتم که چسبیده به اتاق ما بود. آقای توکل بیشترین وقتش را در این اتاق به سر می برد و فقط گاهی اوقات به اتاق خودمان سر می زد. در واقع در آن اتاق تنها بودم و از صبح تا پایان وقت اداری در سکوت و آرامش به ترجمه متن ها و کاتالوگ ها می پرداختم و از آن همه استقلال لذت می بردم
پیش از ورود به اتاق لحظه ای درنگ کردن. جزوه ها را زیر بغل گذاشته و روسری ام را مرتب کردم. آرام در زدم. با شنیدم صدای آرامی که گفت بفرمایی در را باز کردم. میز آقای رییس در زاویه غربی اتاق قرار گرفته بود. در را بستم و به طرف میز رفتم.
مرد بلند قدی که پشت به من و رو به قفسه های گشوده شده ایستاده بود با تحکمی غریب و لهجه ای خاص گفت: «متنها رو روی میز بگذارین، بعد بهش نگاهی می اندازم.گذاشته و روسری ام را مرتب کردم. آرام در زدم. با شنیدم صدای آرامی که گفت بفرمایی در را باز کردم. میز آقای رییس در زاویه غربی اتاق قرار گرفته بود. در را بستم و به طرف میز رفتم.
مرد بلند قدی که پشت به من و رو به قفسه های گشوده شده ایستاده بود با تحکمی غریب و لهجه ای خاص گفت: «متنها رو روی میز بگذارین، بعد بهش نگاهی می اندازم»
جا خوردم. خیال می کردم با برخوردی متفاوت رو به رو می شوم و هنگام دادن آنها طبق پیش بینی آقای توکل، مورد تشویق آقای رییس قرار می گیرم. اما رفتار سرد و تحکم آمیز او کمی پریشان و سر خورده ام کرد.
با اندکی درنگ پرسیدم: «میشه همین الان نگاهش کنی آخه می خوام اگه اشکالی در انها می بینین برطرفش کنم»
این حرف را به عمد زدم. می دانستم متن کامل و بی نقص است، اما می خواستم رنگ تحسین را در نگاه رییس دیده و دلم آرام بگیرد. اصرار من نتیجه داد. در قفسه را بست و آرام به سویم برگشت. سرش پایین بود؛ اما زمانی که سر بلند کرد چنان لرزشی در اندامم به وجود آمد که اگر دستم را به میز نگرفته بودم به طور یقین می افتادم.
با صدایی که گویی از جایی دور بر می خواست، زیر لب زمزمه کردم: «! سامان»
لحظه ای گذر حسی آشنا را در چشمانش دیدم، اما به سرعت رو برگرداند. در حالی که برگه ها را در دست می گرفت نگاهی سرسری به آنها انداخت و با بی تفاوتی گفت: «من سامان امینی هستم، رییس این شرکت. از این که به تازگی به استخدام ما در اومدین خوشحالم. امیدوارم بتونیم با سعی و تلاش کارمند موفقی برای شرکت ما باشین. »
سامان حرف می زد و با کلامی سرد خود را به من، که از هر آشنایی برایم آشناتر بود معرفی می کرد. من در سرمای منجمد کننده کلماتش یخ می زدم و کم کم از نفس می افتادم.
چطور نتوانسته بودم حدس بزنم آقای امینی همان سامان آشنای سال های دور است، مردی که مدت ها تلاش کردم فراموشش کنم و به جای عشق آتشینی که از او در دل داشتم، نفرتی ماندگار را جانشین سازم. تازه داشتم یاد می گرفتم زهر عشقی را که از او در دل داشتم،
آرام از روح و روانم بیرون رانده و با پادزهر عشق افشین اثر سم مهلک عشق او را کم رنگ کرده و از آن همه تنش فاصله بگیرم. حالا اینجا بود، جلوی رویم ایستاده و از ریاست شرکتی دم می زد کخ من به تازگی و پس از مدت ها بیکاری کارمندش شده بودم.
سعی کردم بر خودم مسلط شوم و همان گونه که او با خودداری و بی تفاوتی به من نشان می داد که گذشته را فراموش کرده، من نیز چون او رفتار کرده و راه بی اعتنایی پیشه کنم. به سردی گفتم: «سعی می کنم از کارمندان نمونه شرکت باشم»
«امیدوارم، خب حالا می تونین برین.»
چنان سرد و بی تفاوت من را از اتاقش مرخص کرد که نفهمیدم با چه شتابی بیرون آمدم و به اتاقم رفتم. باورم نمی شد این خود سامان است، اما چهره اش، نگاهش، آهنگ لهجه دار کلامش و از همه بالاتر نامش به من حالی می کرد حقیقت دارد و من سه روز است کارمند شرکت او هستم.
پس درست همان گونه کخ برنامه ریزی کرده بود پیش رفته و به اهدافش رسیده بود.بارها از خودش شنیده بودم که آرزو دارد در دانشگاه رشته کامپیوتر بخواند و بعد با پشتوانه تحصیلاتش، شرکت خدامت کامپیوتری باز کند. می گفت می خواهد در زمینه واردات قطعه های کامپیوتری فعالیت کرده و زمانی که توانست آینده ای روشن را پیش چشم داشته باشد به خواستگاری ام بیاید.
یادم هست چقدر به او و اهداف دور و درازش خرده گرفته و ترغیبش کرده بودم برنامه هایش را فراموش کردخ و با خواسته های من همراه شود، اما او با سرسختی هر چه تمام تر به تحقق رویاهایش فکر می کرد. زملنی که به شدت له او نیاز داشتم در پی یک سرکشی لجوجانه رهایم کرد و در برهوت عشق و نفرت تنهایم گذاشته بود. در یک لحظه جنون آمیز تصمیم گرفتم کیفم را بردارم و بی آنکه به کسی یا چیزی اهمیت بدهم از شرکت بیرون روم و دیگر هرگز برنگردم، اما زمانی که به یاد روزهای بی کاری و سرگردانی ام افتادم منصرف شدم و دوباره سر جای خود نشستم.
چه باید می کردم؟ کار در شرکتی که ناچار بودم مدام با سامان سر و کار داشته و با او درگیر باشم برایم غیر ممکن بود. از طرفی دلم نمی خواست خاطرا گذشته را زنده کنم و دوباره به آن روزهای سخت و پر از غم و اندوه باز گردم. سامان چه رییسم باشد و چه نباشد نمی تواستم حضورش این چنین در نزدیکی خود تحمل کنم. باید می رفتم و از او و خاطراتش فاصله می گرفتم.
در گیر و دار افکار مغشوش خود بودم که آقای توکل به اتاق آمد. نگاهی به من انداخت که هنوز کیفم را به شانه داشتم و با نعجب پرسید: «مرخصی ساعتی دارین.»
با سردرگمی نگاهش کردم. کمی جلو آمد و گفت: «؟ قراره برین بیرون»
نه ... خب من ... یعنی یک کمی حالم خوب نیست.
بد نباشید. شما که تا چند دقیقه پیش خیلی هم سر حال و با نشاط بودین. چی شد؟ با دیدن آقای رییس ... آمد. نگاهی به من انداخت که هنوز کیفم را به شانه داشتم و با نعجب پرسید: «مرخصی ساعتی دارین.
با سردرگمی نگاهش کردم. کمی جلو آمد و گفت: «؟ قراره برین بیرون»
نه ... خب من ... یعنی یک کمی حالم خوب نیست.»
«خدا بد ندهد. شما که تا چند دقیقه پیش خیلی هم سر حال و با نشاط بودین. چی شد؟ با دیدن آقای رییس ... »
حرفش را نیمه کاره رها کرد. با دقت نگاهش کردم. احساس می کردم آقای توکل به نوعی علت ناراحتی و اضطراب من با خبر است. یعنی او می داند که من و سامان ... اما نه، از کجا باید بداند، ولی شاید سامان به او حرفی زده یا ... با کنجکاوی نگاهش کردم. آرام خندید و گفت: «اگر می دونین حالتون خوب نیست، می توینی برین خونه و استراحت کنین. من به سامان یعنی منظورم آقای رییسه، توضیح می دم. »
درسته ... پی حدسم اشتباه نبود. او همه چیز رو می دونه و اون قدر با سامان صمیمی است که ناغافل نامش رو به زبون آورد. یکباره احساس ناامنی کردم. احساس این که میان جمعی توطئه گر اسیرم و هیچ پشت و پناهی ندارم. آقای توکل که مصرانه انقلاب درونی ام را پیگیری می کرد این بار با لحنی حمایتگر گفت: «اگه حالتون بده می تونم برسونمتون خونه»
نه، ممنون، زنگ می زنم بیان دنبالم. فقط اگه اشکالی نداره این کاتالوگ ها رو می برم خونه. قول می دم تا فردا ترجمه شده تحویلتون بدم. »
نگران ترجمه نباشین، عجله ای نداریم، اما اگه می خواین این طوری سر خودتون رو گرم کنین، باشه اشکالی نداره.»
زیر لب تشکر کردم. آقای توکل لبخند زد و پشت میزش نشست. به طرف تلفن رفتم و با دستانی لرزان افشین را گرفتم. پسص از چند بوق ممتد جواب داد و گفت: «؟ بله»
«سلام، منم کیانا.»
«به به، سلام به روی نامزد قشنگ خودم. چه عجب یاد ما کردی! »
«شوخی نکن افشین، می تونی بیای دنبالم؟»
با حیرت پرسید: «الان.»
«بله.»
«اتفاقی افتاده؟»
نه، فقط کمی حالم خوب نیست. »
«بشه، همین الان حرکت می کنم. تا ده دقیقه دیگه بیرون شرکت منتظرم باش. »
گوشی را گذاشتم و به طرف میز رفتم. احساس می کردم گرچه آقای توکل خودش را مشغول نشان می داد، اما همه توجهش به صحبت های من و افشین بود. شاید کنجکاو شده بود بداند افشین کیست، اما دلیلی نمی دیدم که به او توضیحی بدهم. تظاهر کردم متوجه کنجکاوی اش نشده ام. کاتالوگ ها را روی میز مرتب کردم و تصمیم گرفتم به انتظار آمدن افشین بیرون به انتظار بایستم. از زیر چشم به آقای توکل نگاه کردم. با دقت نگاهم می کرد. با دیدن سردرگمی ام لبخندی بر گوشه لبانش نشسته بود. با حرص به ساعت نگاه کردم و در حالی که نگاهم را می دزدیدم از او خداحافظی کردم و از شرکت بیرون رفتم.
باد خنکی که می وزید خبر از کوتاه بودن عمر تابستان و نزدیک بودن فصل پاییز می داد، اگرچه تازه نیمه های شهریور بودیم و در خیلی از شهر ها مردم هنوز زیر کولرهای گازی و آبی روزگار را سپری می کردند. در زیر سایه درختی ایستادم و چشم به انتهای خیابان دوختم. تلاش کردم خو را بی خیال نشان داده و به آن چه که اتفاق افتاده بود فکر نکنم؛ اما چیزی فراسوی اراده ام ودارم می کرد به دقیقه هایی که رو در روی سامان ایستاده بودم بیندیشم.
یعنی حقیقت داشت؟ کسی که این همه سرد و بی روح، مثل آدمهای غریبه رو به رویم ایستاده و خودش را معرفی کرده بود همان سامان مهربان و محجوبی بود که روزی دیوانه وار عاشقش بودم و او دم از دلدادگی می زد! یعنی روزگار و سپری شدن ایام می تواند تا این اندازه روی احساسات قلبی و پر شور انسان پرده نسیان و بی تفاوتی بیندازد. پس چرا من نتوانسته بودم مثل او ماسک بی اعتنایی بر چهره زده و تمام وجودم با دیدنش به ارتعاش در آمده بود. چرا فراموشش نمی کردم و با تمام تلاشی که می کردم و با پرداختن به افشین نمی توانستم گذشته را فراموش کرده و بر خیال سامان مهر ابطال بزنم. اگر آن گونه که شنیده بودم عشق حقیقی همیشه پا بر جا و جاویدان می ماند پس عاشق راستین من بودم و سامان که توانسته بود فراموشم کند فقط وانمود می کرده در ورطه عشق و دلدادگی اسیر و سرگردان است.
غرق در اندیشه های آشفته و پریشان خودم بودم که با بوق آشنای ماشین افشین به خودم آمدم. در حالی که می خندید جلوی پایم ترمز کرد و با سرخوشی در را باز کرد و سلام کرد. به آرامی جواب دادم و سوار شدم. همان موقع که روی صندلی جا به جا می شدم، نگاهم به پنجره یکی از اتاقهای شرکت افتاد که مشرف به خیابان بود. متوجه جا به جایی پرده کرکره ای آنجا شدم. نمی دانستم این پنجره متعلق به کدام اتاق است؛ اما زمانی که کمی دقیق شدم تازه فهمیدم این اتاق در ضلعی قرار گرفته که اتاق من و سامان در آن سمت است. خدا می دانست در پشت پنجره های آن اتاق چه کسی به تماشای من و افشین ایستاده است، سامان یا آقای توکل!
احساسی به من می گفت که آقای توکل از همه چیز با خبر است و چه بسا گزارش تلفن من و افشظین را به سامان داده و حالا یکی از آن دو داشت رفتن ما را مشاهده می کرد.تلاش کردم به گذشته فکر نکنم. نمی خواستم با یاد آوری خاطرات خود را درگیر اوهام و خیال کرده و در آن غرق شوم.
افشین که متوجه سکوت معنادارم شد با ملاطفت پرسید: «چی شده؟ چرا حالت خوب نیست. »
«چیز مهمی نیست، فقط سرم درد می کنه.»
«می خوای بریم دکتر؟»
«نه، فکر کنم به خاطر بد خوابی دیشبه، استراحت کنم خوب می شه.آن اتاق چه کسی به تماشای من و افشین ایستاده است، سامان یا آقای توکل!
احساسی به من می گفت که آقای توکل از همه چیز با خبر است و چه بسا گزارش تلفن من و افشظین را به سامان داده و حالا یکی از آن دو داشت رفتن ما را مشاهده می کرد.تلاش کردم به گذشته فکر نکنم. نمی خواستم با یاد آوری خاطرات خود را درگیر اوهام و خیال کرده و در آن غرق شوم.
افشین که متوجه سکوت معنادارم شد با ملاطفت پرسید: «چی شده؟ چرا حالت خوب نیست. »
«چیز مهمی نیست، فقط سرم درد می کنه.»
«می خوای بریم دکتر؟»
«نه، فکر کنم به خاطر بد خوابی دیشبه، استراحت کنم خوب می شه.»
نگاهی به کاتالوگ های دستم انداخت و گفت: «سعی کن کار ترجمه رو فقط توی شرکت انجام بدی. کشاندن کار از شرکت به خونه درست نیست. »
برای پرهیز ار پر حرفی فقط سر تکان دادم. او هم دیگر ادامه نداد ئ تا زمانی که به جلوی خانه رسیدیم دیگر سخنی میان ما رد و بدل نشد. در طول راه افشین مدام بر می گشت و نگاهم می کرد، اما رفتار سرد و بی تفاوت من که او دیگر به آن عادت کرده بود سبب شد دیوار سکوت را نشکسته و ملاحظه کارانه آن را حفظ کند.
تعارفی سرسری کردم و او را دعوت به داخل شدن کردم. نگاهی به ساعت کرد و گفت: «ممنون، باید به یکی دو جا سر بزنم. به مامان و بابا سلام برسون. »
زیر لب تشکر کردم و زود خداحافظی کردم. داخل خانه که رفتم با بی حوصلگی لباس عوض کردم و روی تخت افتادم. می فهمیدم مامان در این ساعت از روز مدرسه است و خدا را شکر می کردم نیاز به توضیح دادن به او ندارم. افکارم به هر سو پر می کشید.روزی که برای مضاحبه به شرکت مراجعه کرده بودم آقای توکل مصاحبه را انجام داده بود و من گمان کرده بودم او رییس شرکت است، اما در نخستین روز کاری ام متوجه شدم او سمت معاون را بر عهده دارد و رییس شرکت مردی به نام آقای امینی است .شاید اگر همان روز حدس می زدم رییس همان سامان امینی آشنای من می باشد بی درنگ تمام مدارک را برداشته و با وجود بی کاری و بی حوصلگی که آن روزها دامنگیرم شده بود به خانه بر می گشتم. تا پیش از آن به طور پراکنده در دارالترجمه ها کارهایی موقت گیر آورده بودم و شاید می توانستم با همان ترجمه های هر از گاهی خود را سرگرم کنم. اگرچه هرگز نیاز مالی من را به طرف کار نمی کشید و از طرف خانواده و حتی افشین تامین بودم، اما دلم می خواست از آموخته هایم استفاده کنم و با کار کردن آنچه را که یاد گرفته بودم، فراموش نکنم و در ضمن در آمد شخصی هم داشته باشم. روزی که کار پیدا کردم خیلی خوشحال شدم، اما نا دانسته کارمند شرکتی شدم که سامان رییس آن بود و دیگر برای باز پس گرفتن مدارک و تعهد پنج ساله ام کمی دیر به نظر می رسید. یاد سامان من را به سال ها پیش برد، به روزگاری که دخترک شانزده ساله و سر زنده ای بودم که همه بهانه های دنیا برایش در داشتن عروسک های کوچک و بزرگ و خوردن نان خامه ای های بزرگ خلاصه می شد، سال هایی که در اوج بی خیالی و شادی آغاز شده بود و یکباره با دیدن سامان دنیای رنگارنگ و کودکانه ام رنگ تمنایی بدیع و عاشقانه به خود گرفته و زیر و رو شده بود.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان